سيد محمد باقر برقعى
3771
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
اميد آمدنش در وطن بود دشوار * دلى كه رفت به يك جلوه در قفاى گلى ترانهسنجى بلبل همين گواهش بس * كه نيست هيچكس غير از او سزاى گلى مرا چو مىرسد از بوستان نسيم بهشت * ز باغبان چه كشم منّت از براى گلى كسى كه عارف صنع خدا بود « نيّر » * خداى را نگرد نيك در صفاى گلى وصل نكويان ما خاكنشينان سر كوى حبيبيم * آسوده ز هر كشمكش و منع رقيبيم ما دور نگرديم از آن كعبهء مقصود * تا خلق نگويند در آن كوى غريبيم گر چشم به روى دگرى باز نماييم * شايستهء رنجيم و سزاوار عتيبيم بيمار از آن نرگس مستيم و گرنه * از بهر مداواى دل خلق طبيبيم تا چند به ما تهمت ديوانگى اى شيخ * بربند لب از طعنه كه ما نيك لبيبيم در لجّهء درياى بلا شىء عجابيم * در مرتبهء عشق و فنا مرد عجيبيم « نيّر » چه توان كرد كه از روز ازل ما * از وصل نكويان همه بىسهم و نصيبيم آتش هجران گر دست دهد روزى در زلف تو آويزم * شكرانهء اين دولت جان در قدمت ريزم از عشق تو شيرينلب اى خسرو مهرويان * فرهاد صفت هردم صد شور برانگيزم چون مور به طاس عشق افتاده و حيرانيم * نى دست كه بستيزم نى پاى كه بگريزم مستغرق عشقستم فارغ ز همه گيتى * پندم مده اى واعظ كز عشق نپرهيزم خوبان جهان يكسر گر روى به من آرند * روى از همه برتابم جز با تو نياميزم چون سرو اگر روزى در رهگذرت بينم * افتم ز پىات وز ضعف بنشينم و برخيزم در آتش هجرانت مىسوزم و مىسازم * شب تا به سحر نالان چون مرغ شبآويزم در دام تو محبوسم وز وصل تو مأيوسم * شوريده و سرگردان چون خسرو پرويزم « نيّر » شوم ار روزى مهجور ز كوى او * ديوانه صفت زين غم بس خاك به سر ريزم